تبليغاتX
که زندان مرا بارو مباد

                   خوبی عشق در این نیست که ایمان به دیگری را به ما می دهد

                             بلکه ایمان به خود ما را نیز به ما پس میدهد

                                       باش که عشق احسان کند.

                                                                                               (رومن رولان)

 

باید می رفتم اما من گم شدم و همه چیز یخ زد... همه چیز... ستاره ها روی آسمان، ماه توی برکه، تو در چشمهایم و تصویر پارک آزادی توی عکس  دیگر برایم شعر نخواند . دنیایم هر روز فلش بک به گذشته هاییست که پر از کتاب های کافکا و هدایت ی است  که او هم مثل من گم شده و مانده تا یکی پیدایش بکند شاید لای بوف کور یا گوی مرواریدش.    چه باور کنی چه نکنی اما هنوز هم آن ستاره ام که برای تو از آسمان می افتم . این شعرها هم برای تو ، برای همبازی بهشتی دنیای کودکی چه بخواهد چه نخواهد...

 

 تقدیر روی کاغذ  A4   لعنتی

دست مرا به دست تو نسپار لعنتی

رنگی که پاش خورده به دیوار روبرو

تصویر مات ، خم شده بر دار لعنتی

رج رج مرا کشیده درون خودش ولی

دل زیر بار سایه ی انکار لعنتی

فالِ همیشه حافظ دیوان چشمِ تو

شاخِ نباتِ لعنتی، تکرارِ لعنتی

من، حسن مطلعِ ...تو دویدی و باد برد

بوی مرا به کوچه و بازار لعنتی

رویای همزمانِ دو اسطوره ی غریب

مجنونِ خواب... شاعرِ بیدارِ لعنتی

وزن غزل، قصیده، رباعی، به هفت شکل

به هفت پیکرِ کجِ کشدارِ لعنتی

که می کشد دوباره تنش را به کاغذِ...

هی عقده های رویِ هم انبارِ لعنتی

لبخند میزنی... که... بیفتم به مصرعِ

آخر- همان حکایتِ اجبارِ لعنتی

 

پاورقی: صدایت را می شنوم که داد می زنی آآآآآآآآآ دیگر مرا به حال خود بگذار لعنتی!!!!!   

 

 

یک جایی خواندم دنیا اگر از بالا به آن نگاه کنند غیر از ان است که از پایین نگریسته می شود

به قول یک دوست: این شعر واقعی است پس:

 

 این شعر واقعی است...                                                                         

تقویم روز هشت ام آبان سقوط کرد

من در تقاطع دو خیابان سقوط کرد

تکرارِ میز، دستِ تو، فنجانِ قهوه... وَ

از چشم های پنجره باران سقوط کرد

تصویر التهابِ زنی بینِ درد هاش

در قابِ کرم خورده ی بی جان سقوط کرد

یک شنبه هایِ بی تو پر از بغض... ماهِ سرد

یخ بست رویِ بوم... زمستان سقوط کرد

پیچیده در حروفِ خودش درد می کشید

آرام زیرِ واژه ی عصیان سقوط کرد

در نطفه بست یادِ تو... نُه نردبانِ قبل

جبریل گوشه گیر من انسان سقوط کرد

 

 

!! نوشته شده توسط الهام امين | 0:56 | جمعه هشتم آبان 1388 •

 

سخت میگذرد بر ستاره هایی که از افتادن ترسیدند... آنها مدام با خود می گویند: چه سود از نیک بختی ام؟

کدام است بزرگترین تجربه ای که می توانید داشت؟ همان ساعتی که خرد می شوید بزرگ است... آن ساعت که از نیک بختی خود به ستوه آمدم ....روزی....از آسمان می افتم..... آرزویی بکن......شاید.....

حتی صدای فاصله هایی که نیستند   

خالی تر ازهمین دو هجایی که نیستند

روی نگاه محو زمین رنج می کشد

خون مردگی رد دو پایی که نیستند

انگورهای تب زده ی روی بوسه ها

لعنت به این دو سر به هوایی که نیستند

رام و هنوز هم که هنوز است مانده اند

لای تفاله های صدایی که نیستند

هر بار می خورند به کابوس آسمان

درهای بسته ای و خدایی ...که نیستند

شب بافه بافه سهم من از گندم تنت

افسانه ی دو- تا و دو تایی که نیستند...

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط الهام امين | 0:8 | چهارشنبه هشتم مهر 1388 •

 

سالها گذشته و من هنوز سرودهای تو را دف میزنم... ستاره ها ناپدید میشوند...پا می کوبی ..... می چرخی ... به سماع می رسی... چه شرمسارم از بالا رفتن و لغزیدنم! خنده میزنم بر بریده بریده نفسهایم! تو به جایگاه ابرها بسیار نزدیکی....من چشم به راهم ... چشم به راهم... چشم به راه ... و این بار برای دیدن شما با خود چشمی آورده ام.....

 

بچرخ ... چرخ بزن روي رد رفتن من

خطوط منحني‌‌ام را برو به بند بكش

مرا ببند كه خلخال پات باشم و بعد

بكوب... نقش بزن... هرچه مي‌كشند ..بكش

                            بچرخ... روي همين لاجورد تو در تو

                           كه پيچك تو مرا رو به آسمان گل كرد

                           تو ماه مي‌شوي و خاطرت مي‌اندازد

                          مرا به ياد بهشتي كه ناگهان  گل كرد

سياه ِ مردمك چشمهاي ويرانت

پر از خطوط مكرر ... نماي ِ تكراريست

به خلسه آمده با من هزار تو‌ها را

نشسته روي هجايي... كه سخت تكراريست

                              چه ساده  ساده  اسيرم .... اسير آهنگي

                               كه در تن تو مرا هر هلال مي‌چرخد

                             به رقص مي‌رسد و من كه مست مست شده

                                   تمام زندگي‌‌‌اش را زوال مي‌چرخد

مرا دوباره به انكار من ... درآوردي

بين! دو دست مرا ابتذال پر كرده

و چشمهاي تو را... خط آخر شعرم

سكوت‌هاي مرا از سوال پر كرده

                       كه گنگ و مبهمم و اين سكوت تكراري

                        هنوز روي نگاه تو شعر مي‌خواند

                       و روي خط نگاه تو مي‌كشد پنجه

                       به شور مي‌رسد و شعر... شعر مي‌ماند

بچرخ روي همين لاجوردي يكدست

دوباره دايره‌ها را به موج موج ببر

بچرخ روي همين كهكشان خفته و باز

مرا به زير بكش... در خودت به اوج ببر

 

چنان که به اطراف نگریستم...تنها زمان همزمان خودم بودم...آنگاه به عقب به سوی تو گریختم... با شتابی هر دم افزون تر................

!! نوشته شده توسط الهام امين | 16:33 | جمعه سیزدهم شهریور 1388 •

 

یک سیب سرخ مانده .. مرا دست کم نگیر.....

داستان از کجا شروع شد... خودم هم نمیدانم..... اما معلق مانده ام و چشمانم دارند ترک می خورند... انعکاس صدای تو در تنم می پیچد....در سرزمین سایه ها جز سایه نباید بود..........

در انحنای اشک خودم خیس می شوم

با دست های مرد تو تقدیس می شوم

باور نمی کنی تو و نازل نمی شود

یک آیه مانده است و من ابلیس می شوم

***

این بار می پرم به شما پا نمی دهم

تن را میان بغض شما جا نمی دهم

باید همیشه قطعیتی باشد و عجیب

این روز هاست معنی اما نمی دهم

***

صد بار می کشی که مرا آدمم کنی

هی زیر زیر زیر که شاید بمم کنی

این دست ها که راه به جایی نمی برند

ثقدیر نیست از تنه ی خود کمم کنی

***

من سیب سرخ می شوم عصیان بکن مرا

با حجم بوسه هات پریشان بکن مرا

آغشته ام بکن به لبت طعم گونه ات

از خود بگیر و باز هراسان بکن مرا

***

من سر نمی کشم که فلک پر ستاره نیست

این سبز و زرد توست. که یک...صد... هزاره نیست

در خود شکستمت که تو را بارور شدم

تکرار می شود تو و من را دوباره نیست

 

 

!! نوشته شده توسط الهام امين | 19:53 | پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 •

سقوط تا بالا

رويايم جهان را اينگونه يافت...ما همه چيز را با هم آموخته‌ايم...

دوباره نم‌نم باران ، ترانه مي‌رقصد

به نوش‌نوش مرا از ميانه ميرقصد

صداي دست زدنها، كلافه‌ام مادر

بپيچ جسم مرا در ملافه‌ام مادر

بگرد دور خودت در سماع آخر من

و پا بكوب- خودت را- ميان بستر من

به دست و پات دوباره حنا نمي‌بندي؟

به خون وضو نگرفتي؟ بگو. نمي‌خندي؟

فرار ميكني از مشق شب؟ از اين بازي؟

از اين هزاره‌ي آتش... هزار طنازي

فرار كن به من از خود...مرا نميشنوي؟

كمين گرفته مرا دست‌هات ، گرم و قوي

دوباره دست بده ، بي‌خيال مي‌بازيم

هزار زخم دهن‌بازِ لال مي‌بازيم

به سر فرازيِ_ سر ... باز_ چشم تو سوگند

به اين بيا و بمان ..نه برو برو سوگند

به روي زخم تن تو صليب مي‌بندم

به بال چادرت امن يجيب مي‌بندم

به انفجار بدنها..... اتم اتم سوگند

به ذره ذره‌ي اين قرص واليوم سوگند

كه درد‌هاي من از جنس درد‌هاي تو نيست

گره به بغض نشست و غم ِ صداي تو نيست

اذا سماء ..خدايا.. سقوط تا بالا

اذا كواكب و .. اينجا ، خداي من اينجا

بخوان براي كسي كه خودش كفن بسته

تنش دوباره به سرماي خاك تن بسته

بخوان براي من اينجا كه با خودم قهرم

بخوان براي من..اقرا و ربك الاكرم



!! نوشته شده توسط الهام امين | 15:32 | دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 •