|
که زندان مرا بارو مباد جز پوستی که بر استخوانم
| ||
|
صدای پا ها در هم گره می خورند ، هجاها درهم می آویـزند، من اینجـا امـا خـاموش مانده ام شب ، بوی بهار ، مست، می زد کولی صد دایره ، یک دست ، می زد کولی آوار شده روی تنم دنیایی- -که نیست... نبوده... هست !! می زد کولی
[ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 ] [ 12:17 ] [ الهام امين ]
اگر عشق ارتفاع داشت ،من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچگاه عزم صعود نمی کردی آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی
))دکتر شریعتی((
از طناب دار خودم آویزان شده ام... مرده ام آیا؟ فرقی با مرده ها هم ندارم.جسم لعنتی ام را به اینور و آنور می کشم، جسم لعنتی ام مرا به اینور و آنور میکشد و احساس دردی در تنم می پیچد، احساس عمیق دردی که من دوستش دارم این روزها درد از درمان ماندنی تر است. غروب، حس نوشتن، مداد، من ... یعنی هجوم یاد تو در چار بند تن یعنی دوباره پر شدم از واژه های تکراری پر از تو شمس ِ م َ م َ...ن .مَ...ثنوی شدن یعنی بمیر مولوی حرف های هر روزه میان کهنگی (( تن ت َتن تَ تن)) یعنی بِکَن حروف خودت را سیاه نستعلیق از این کتاب پر از سرفه های زن یعنی نشسته گوشه ی این مخمل ترک خورده کسی شبیه خودم ، شکل ِ... عمدتا ً یعنی سوال بوده برایم که مرد شیرازی کجای قصه نوشتی که پر زدن یعنی ک ِ/ شیدن تن حسرت به آسمان گلی و دل زدن به همین بیت های بی معنی اینجا زمان هیچ وزنی ندارد و عقربه ها از همیشه عریان ترند . سایه ام با پرز های قالی بازی می کند... سیگار روشن کن بسوز_َ م درد لطفاً تاول به تاول در تنم برگرد لطفاً از راه های رفته از این مستطیلِ آغشته ی عود و گلاب سرد لطفاً دیوار هایی در سرم آوار بستند تا از تنم؛ دردت سفر می کرد؛ لطفاً- امشب بیا _ در خود شکستم _ را ببین که می باختم از تخته های نرد؛ لطفاً هر تاس را ده خانه آنور تر بینداز خوش شانس های کوچک ولگرد لطفاً تک دلقک جا مانده در من را ببندید او بر نمی خواهد بگردد ... مرد لطفاً چالم بکن پای همین تک بیت ها با پوسیده ی گلبرگ هایی زرد... لطفاً [ سه شنبه هجدهم اسفند 1388 ] [ 13:8 ] [ الهام امين ]
خوبی عشق در این نیست که ایمان به دیگری را به ما می دهد
بلکه ایمان به خود ما را نیز به ما پس میدهد باش که عشق احسان کند. (رومن رولان)
باید می رفتم اما من گم شدم و همه چیز یخ زد... همه چیز... ستاره ها روی آسمان، ماه توی برکه، تو در چشمهایم و تصویر پارک آزادی توی عکس دیگر برایم شعر نخواند . دنیایم هر روز فلش بک به گذشته هاییست که پر از کتاب های کافکا و هدایت ی است که او هم مثل من گم شده و مانده تا یکی پیدایش بکند شاید لای بوف کور یا گوی مرواریدش. چه باور کنی چه نکنی اما هنوز هم آن ستاره ام که برای تو از آسمان می افتم . این شعرها هم برای تو ، برای همبازی بهشتی دنیای کودکی چه بخواهد چه نخواهد...
تقدیر روی کاغذ A4 لعنتی دست مرا به دست تو نسپار لعنتی رنگی که پاش خورده به دیوار روبرو تصویر مات ، خم شده بر دار لعنتی رج رج مرا کشیده درون خودش ولی دل زیر بار سایه ی انکار لعنتی فالِ همیشه حافظ دیوان چشمِ تو شاخِ نباتِ لعنتی، تکرارِ لعنتی من، حسن مطلعِ ...تو دویدی و باد برد بوی مرا به کوچه و بازار لعنتی رویای همزمانِ دو اسطوره ی غریب مجنونِ خواب... شاعرِ بیدارِ لعنتی وزن غزل، قصیده، رباعی، به هفت شکل به هفت پیکرِ کجِ کشدارِ لعنتی که می کشد دوباره تنش را به کاغذِ... هی عقده های رویِ هم انبارِ لعنتی لبخند میزنی... که... بیفتم به مصرعِ آخر- همان حکایتِ اجبارِ لعنتی
پاورقی: صدایت را می شنوم که داد می زنی آآآآآآآآآ دیگر مرا به حال خود بگذار لعنتی!!!!!
یک جایی خواندم دنیا اگر از بالا به آن نگاه کنند غیر از ان است که از پایین نگریسته می شود به قول یک دوست: این شعر واقعی است پس:
این شعر واقعی است... تقویم روز هشت ام آبان سقوط کرد من در تقاطع دو خیابان سقوط کرد تکرارِ میز، دستِ تو، فنجانِ قهوه... وَ از چشم های پنجره باران سقوط کرد تصویر التهابِ زنی بینِ درد هاش در قابِ کرم خورده ی بی جان سقوط کرد یک شنبه هایِ بی تو پر از بغض... ماهِ سرد یخ بست رویِ بوم... زمستان سقوط کرد پیچیده در حروفِ خودش درد می کشید آرام زیرِ واژه ی عصیان سقوط کرد در نطفه بست یادِ تو... نُه نردبانِ قبل جبریل گوشه گیر من انسان سقوط کرد
[ جمعه هشتم آبان 1388 ] [ 0:56 ] [ الهام امين ]
سخت میگذرد بر ستاره هایی که از افتادن ترسیدند... آنها مدام با خود می گویند: چه سود از نیک بختی ام؟ کدام است بزرگترین تجربه ای که می توانید داشت؟ همان ساعتی که خرد می شوید بزرگ است... آن ساعت که از نیک بختی خود به ستوه آمدم ....روزی....از آسمان می افتم..... آرزویی بکن......شاید..... حتی صدای فاصله هایی که نیستند خالی تر ازهمین دو هجایی که نیستند روی نگاه محو زمین رنج می کشد خون مردگی رد دو پایی که نیستند انگورهای تب زده ی روی بوسه ها لعنت به این دو سر به هوایی که نیستند رام و هنوز هم که هنوز است مانده اند لای تفاله های صدایی که نیستند هر بار می خورند به کابوس آسمان درهای بسته ای و خدایی ...که نیستند شب بافه بافه سهم من از گندم تنت افسانه ی دو- تا و دو تایی که نیستند...
[ چهارشنبه هشتم مهر 1388 ] [ 0:8 ] [ الهام امين ]
سالها گذشته و من هنوز سرودهای تو را دف میزنم... ستاره ها ناپدید میشوند...پا می کوبی ..... می چرخی ... به سماع می رسی... چه شرمسارم از بالا رفتن و لغزیدنم! خنده میزنم بر بریده بریده نفسهایم! تو به جایگاه ابرها بسیار نزدیکی....من چشم به راهم ... چشم به راهم... چشم به راه ... و این بار برای دیدن شما با خود چشمی آورده ام.....
چنان که به اطراف نگریستم...تنها زمان همزمان خودم بودم...آنگاه به عقب به سوی تو گریختم... با شتابی هر دم افزون تر................ [ جمعه سیزدهم شهریور 1388 ] [ 16:33 ] [ الهام امين ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||